بستن

روزهای پایزی

زمان تقریبی مطالعه: کمتر از یک دقیقه
45

عطر احساس وجودت را در این روزهای پاییزی از من دریغ مکن. در این روزهایی که تماس چشم ها اندک و دست ها یخ زده هستند. 

در روزهای تنهایی، تنهایی که با تمام وجودم می شناسمش و با آن رفیقم، هیچ لایق نگاه تو نیستم. تو رفته ای و نمی دانی که روزگار من سیاه و سرد است

 و با امیدی که به آمدنت دارم زنده ام. آنقدر حرف دارم که تو را ببینم با چشم هایم به تو خواهم گفت و تو با نگاه معصومانه و پاکت همه حرف هایم را خواهی شنید.

شاید تو هم تنهایی و در این نیمه شب پاییزی دلتنگی و یا نه آنقدر دلمشغولی داری که نمی دانی به کدامیک از آنها فکر کنی.

خیلی جالب است وقتی پاییز می شودبرگ ها هم خودشان را به اقتضای رسیدن نارنگی ها زرد می کنند، آخر پاییز عاشق نارنگی و زالزالک است.

این روزها دیگر هیچ کلاغی را در اطرافم نمی بینم یا کلاغی نیست، چون کلاغ بی خبر به روی دیوار کسی نمی رود و یا کلاغ ها می دانند که

بعد از رفتن تو دیگر رنگ آنها با رنگ روزگار من یکی است و من قادر به دیدن آنها نیستم.

این روزها حتی خورشید هم با من قهر کرده است. می دانی چرا؟ چون آنقدر به آن بی توجه بودم که دیگر اگر به خاطر کسی نباشد پا به زندگی ام نخواهد گذاشت. 

این روزها باران هم نمی بارد. آخر اینقدر آمد و تو نیامدی که از آمدنت ناامید شد، این روزها فقط سرد است و ابری و من تنهایم و نیلی ..!

 

نویسنده: فرزانه تیموری

 

خانم یاحقی زاده
جمعه، 07 مهر 1402