بستن

یلدا

زمان تقریبی مطالعه: کمتر از یک دقیقه
249

شب یلداست.

 شبی به بلندی قامت تو یا

 رؤیاهایی که من از دوری تو برای خود ساخته ام.

 نمی دانم امشب ارکیده قلبت مثل من تب دار است یا

 بی هیچ قصه ای این شب بی کران را می گذرانی. 

از این به بعد زمستان بر عمرمان خیمه می زند و

 تا بهار راهی نیست،

 شاید این زمستان پلی باشد برای رسیدن من به تو و

 با این امید فالی حافظ خواهم گرفت..

 شاید دوراهی هایی که در ذهنم جا خوش کرده اند به یک راه و

 آن هم به رسیدن به تو ختم شود..

 وقتی از تو می گویم گل های پیراهنم زنده می شوند و

 رزهایم رنگ زیبایی به خود می گیرند..

 دنیای قشنگی است با تو و یاد تو..

 این شب هم مثل شب های دیگر رفتنی است،

 فقط امیدوارم فردا صبح تولدی دیگر باشد،

 تولدی که با تو شروع و با تو تمام می شود..

 با این امید چشم به راه سبزت می دوزم..!

 

نویسنده: خانم فرزانه تیموری

 

خانم یاحقی زاده
پنج شنبه، 05 آبان 1401