بستن

باران

زمان تقریبی مطالعه: کمتر از یک دقیقه
199

همیشه چشم انتظار قطرات نباریده بارانیم..

 قطراتی که شاید حالا حالا ها قصد آمدن نداشته باشند ولی

 امروز باران بارید..

 اما باز ما از هم دور بودیم..

 من اینجا دور از تو و به یاد تو و

 تو آنجا حتی به این فکر نمی کنی که من چقدر منتظر باران بودم و چقدر بارانیم..

 من اینجا ریه هایم را پر از بوی باران می کنم که

 اگر همدیگر را در روزهای بی باران دیدیم تو را در شادی بارانیم سهیم کنم و

 تو آنجا برای ترکیدن توپ پسر بازیگوش کوچه ناراحتی که چرا نتوانست،

 جمعه خوبی داشته باشد..

 من اینجا نگران فردایم که شاید صبح دیرتر از خواب بیدار شوی و

 نتوانی خوشحالی درخت های بی برگ را ببینی و

 تو آنجا دوست داری که برای پسرک سر چهار راه بستنی بخری ..

من اینجا امیدوارم که شاید فردا دلت برای من تنگ شد و

 برای لحظه هایی که دلم برایت تنگ می شود دل سوزاندی و

 تو آنجا امیدواری که بتوانی با شهد گلی دل یک زنبور عسل را شاد کنی و

 برای شادی یک ابر بتوانی جشن تولد بگیری.. تولد باران..!

من اینجا دل تنگ توام و

 برای لحظه های تپش دار با تو بودن دل تنگم و

 تو آنجا فقط عاشقی و بس..!


نویسنده: فرزانه تیموری

خانم یاحقی زاده
پنج شنبه، 05 آبان 1401